روایت

ضریح چشم‌های تو

ما با فاصله از ضریح ایستاده بودیم. او از سمت ضریح می‌آمد. زنی بود هفتاد و چند ساله. با چشمان اشکی، اول دست کشید روی عکس آقا. اما دلش راضی نشد. خم شد. بوسید و بوسید و بوسیدش. چه دیده بود توی آن چشم‌ها که وقتی ایستاد او هم لبخند به لب داشت؟

۱۰ اسفند ۱۴۰۴- قم حرم حضرت معصومه

✍️ #زینب_خزایی

#روایت
دیدگاه ها (۰)

روایت

روایت

غلبه رسانه خیابان بر رسانه مجازی

شهید خامنه‌ای: بدانید آینده این کشور متعلق به اسلام و قرآن ا...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

prince and princess. p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط